آن یار کز او خانه ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود
دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش
بیچاره ندانست که یارش سفری بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شیوه او پرده دری بود
منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود
از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد
آری چه کنم دولت دور قمری بود
عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را
در مملکت حسن سر تاجوری بود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد
باقی همه بی​حاصلی و بی​خبری بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین
افسوس که آن گنج روان رهگذری بود
خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود
/ 4 نظر / 3 بازدید
محمد

سلام ممنون از کامنتت. ولی ببینم تو از کجا وبلاگ من رو پیدا کردی کلک؟ یه وقت به بچه‌ها این وبلاگو لو ندی ? پیش خودمون بمونه! خودت میدونی که چرا میگم. شتر دید ندیدی. ممنون!

پويان

احسنت

کشکعلی خان

می بينم که بله مثل اينکه حضرت عالی هم بله...

امیرحسین

نه آقا به زودی بر میگردم، فعلا درگیر اعتیادمم.