خاطره   

چند سال پيش يه دوستی داشتم به اسم احمد. با هم کلاس زبان می‌رفتيم. دست بر قضا استادمون هم خيلی بداخلاق بود. يه بار استاد اومد سرکلاس و شروع کرد يه سری ورقه پخش کرد که از روی اون ورقه‌ها درس بخونيم. یادم نيست چطور شد٬ ولی به احمد ورقه نرسيد. هر کسی بايد اون روز يه جمله از روی ورقه‌ها می‌خوند و ترجمه می‌کرد. بعد از چند دقيقه کلاس شروع شد و بچه‌ها دونه دونه شروع کردن به خوندن جمله‌ها٬ حدوداً نصف زمانِ کلاس تموم شده بود تا اين که نوبت به احمد رسيد. وقتی استاد متوجه شد که احمد ورقه نداره کلی شاکی شد و از احمد پرسيد که چرا زودتر بهش نگفته. احمد هم يه قيافه‌ی حق به جانب گرفت و گفت:

سکوت فرياد است!

 

 

لینک نوشته